خرید بک لینک

حالم خوب شده بود.اعتماد به نفسم بالا رفته بود.دوسش داشتم با این که همیشه از این جور افراد متنفر بودم. دقیقاً نقطه مقابل من بود. با عقاید مزخرف.ولی با این حال دوسش داشتم. اولش شرایطی که من میخواستم داشت اما به مرور زمان وقتی که با اخلاقش آشنا شدم دیدم هیچ نقطه اشتراکی با هم نداریم.

به هم زدیم.

دلم براش تنگ شده. چرا ایجوری شد.کاش اصلاً نمیدیدمش.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ساعت 10:35 توسط هیچ |

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

کارم دوست دارم.عاشق اون شدم خیلی زیاد.آخه چجوری ممکن من عاشق یه همچین آدمی بشم.نه زیبا نه خوش هیکل نه قد بلند نه تحصیلات نه پولدار نه خوش اخلاق.تازه زن و بچه هم داره.ولی دیوانه وار دوسش دارم وقتی میبینمش دیگه هیچ غمی حس نمیکنم. من خیلی یه اخلاقیات پایبندم.هیچ وقت رابطه باهاش برقرار نمیکنم. حتی اگه ز

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

به همه کس بی اعتماد بودم ، از همه بریده بودم ، فقط تو زندگیم نفس میکشیدم بدون هیچ هدف و خوشی .تا تورو دیدم.تمام لحظات با تو بودن از همون اول یادم. وقتی تورو بهم معرفی کرد.یه روز وقتی داشتی از حیاط میومدی تو من بهت خندیدم و تو گیر دادی چرا میخندی منم گفتم همین جوری واقعاً همین جوری بود تورو میدیدم

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

روزها از پی هم میگذرد و من همچنان به روزهای شاد گذشته فکر میکنم و همچنان در حسرت نبود تو.چه ساده تو را از دست دادم و چه درد عمیقی بر قلبم جا ماند. این حق من نیست این همه درد تحمل کنم . چه شبهای زیبایی را با شوق دیدن روز بعد سپری کردم . چرا ماشین زمان اختراع نشده . چرا زمان در لحظه بودن تو متوقف نشد

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

روزهای بدی را میگذرانم.مرگ بر لحظه های بی تو بودن . هر رو خودم را قانع میکنم که دیگر تو رفتی تو نیستی اما باز نمیتونم دوریت تحمل کنم . دنیا برام شده زندان . همیشه از مرگ میترسیدم ولی واقعا همین الان مرگم برسه با تمام وجود ازش استقبال میکنم . کاش تو دنیا عشق وجود نداشت . کاش هیچ وقت نمیدیم و با همون

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

زورگیری

بهم رسوندیش.ولی اون فرق کرده.حس .میگه دوسم داره میگه عاشفمه ولی رفتارش یه جور دیگه هست.امروز قراره با هم کنسرت بریم کنسرت.ولی هنوز نیومده.حتی بهم زنگ هم نزده.خدایا یعنی من به زور ازت گرفتمش.بازم تنها شدم و تورو کنارم حس کردم.ببحشید.خجالت میکشم باهات صحبت کنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:45 توسط هیچ |

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

سلام. باورم .ازدواج کردم. وقته به گذشته نگاه میکنم خندم میگیره.چه متنایی نوشتمو و چی شد. زندیگ افتضاحه.واقعا خنده داره.اون موقع ها فکر میکردم اگه بهم برسونیش دیگه هیچی ازت نمیخواام.زندگیم فقط اون بود . اما حالا چی .خیلی وقتا به طلاق فکر میکنم ول هنوز دوسش دارم خیلی.نمیدونم چه کنم تو یه وضعیتی هستم ک

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

از بچگی مریض بودم .اول روماتیسم بعد عمل رحم حالا هم فکر مینم تومور مغزی دارم .میترسم برم دکتر.همش گوشم و سرم درد میکنه. دو ماهه داریم برای حاملگی اقدام میکنیم ولی خبری نمیشه.از طرفه دیگه هم اون هی میگه فلانی بچه داره تو خیابون بچه میبینم و .............. نگران ترم میکنه.عاشق بچه هست.دیگه دارم به اخ

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

صفحه بندی